خانه » عاشقانه » داستان عاشقانه

داستان عاشقانه

داستان دختربچه بدجوری کتک خوردم

داستان دختربچه بدجوری کتک خوردم

داستان دختربچه بدجوری کتک خوردم

داستان دختربچه بدجوری کتک خوردم

داستان از یک دختربچه بدجوری کتک خوردم

داستان از یک دختربچه بدجوری کتک خوردم ,پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که نابودت میکنم ! به زمینو زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی! زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و… خلاصه فریاد میزدم که دیدم یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمی رسید هی می پرید بالا و میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید…

ادامه مطلب

داستان زیبای مادر و پسرش (پیشنهاد کافه عشق)

داستان زیبای مادر و پسرش (پیشنهاد کافه عشق)

داستان زیبای مادر و پسرش (پیشنهاد کافه عشق)

داستان زیبای مادر و پسرش (پیشنهاد کافه عشق)

^.^:
بخونیدش خیلی قشنگه…

پسره به مادرش گفت با این قیافه ترسناکت چرا اومدی مدرسه؟ مادر گفت غذاتو نبرده بودی،نمیخواستم گرسنه بمونی.پسر گفت ای کاش نمیومدی تا باعث خجالت و شرمندگی من نشی… همیشه از چهره مادرش با یک چشم خجالت میکشید.. چندسال بعد پسر در ۱شهر دیگه دانشگاه قبول شد…

ادامه مطلب

داستان عاشقانه محمد و پریسا

داستان عاشقانه محمد و پریسا

داستان عاشقانه محمد و پریسا

داستان عاشقانه محمد و پریسا

دو ماه تموم بود که تو قلبم دوستش داشتم و به جز خودم هیچ کس نمی دونست اینقدر دوستش داشتم که هیچ دختری رو دیگه نمی دیدم میخاستم بهش بگم دوستش دارم اما نمیتونستم چون معتاد ترامادول بودم  و میترسیدم که نتونم خوشبختش کنم و خودمو در حدش نمیدونستم تا این که تصمیم گرفتم قرص رو ترک کنم و بهش بگم که میخامش دومین روز ترکم بود چون خودش تلفن نداشت که بتونم باهاش ارتباط بگیرم یکی از دوستاشو واسطه کردم که به پریسا بگه دوستشش دارم روز بعد دوستش برام جوابشو آورد و گفت : که پریسا گفته منم دوست دارم اون روز انقدر خوش حال شدم که حد و مرز نداشت و با هر بدبختی و دردی که بود…

ادامه مطلب

داستان عاشقانه و زیبای نشانه عشق

داستان عاشقانه و زیبای نشانه عشق

داستان عاشقانه و زیبای نشانه عشق

داستان عاشقانه و زیبای نشانه عشق

داستان عاشقانه و زیبای نشانه عشق

خلاصه داستان : پسری جوان که یکی از مریدان شیفته شیوانا بود، چندین سال نزد استاد درس معرفت و عشق می آموخت. شیوانا نام او را “ابر نیمه تمام” گذاشته بود و به احترام استاد بقیه شاگردان نیز او را به همین اسم صدا می زدند. روزی پسر نزد شیوانا آمد و گفت دلباخته دختر آشپز مدرسه شده است و نمی داند چگونه عشقش را ابراز کند!؟ شیوانا از “ابر نیمه تمام” پرسید:” چطور فهمیدی که عاشق شده ای؟!”

ادامه مطلب

داستان کوتان ساده اما عاشق

داستان کوتان ساده اما عاشق

داستان کوتان ساده اما عاشق

داستان کوتان ساده اما عاشق

از لحظه‌ای که در یکی از اتاق‌های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه‌ی بی‌پایانی را ادامه می‌دادند. زن می‌خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می‌خواست او همان جا بماند. از حرف‌های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است. در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آن‌ها آشنا شدم.

ادامه مطلب

داستان کوتاه عشق تا پای جان

داستان کوتاه عشق تا پای جان

داستان کوتاه عشق تا پای جان

داستان کوتاه عشق تا پای جان

روزی مرد ثروتمندی همراه دخترش مقدار زیادی شیرینی و خوردنی به مدرسه شیوانا آورد و گفت اینها هدایای ازدواج تنها دختر او با پسر جوان و بیکاری از یک خانواده فقیر است.

ادامه مطلب

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است
امتیاز دهید:
به این سایت