خانه » متن های عاشقانه » متن عاشقانه (صفحه ی 30)

متن عاشقانه

قندهای عالم در دلم آب می شود

قندهای عالم در دلم آب می شود

قندهای عالم در دلم آب می شود

می خندی،

قندهای عالم در دلم آب می شود

لبخند شیرینت

پایان روزگار تلخ من است…

غــُــصـّه دار که ببینــــمت

نَـــفَس هَــــــــم

به کامَــــــم تلــــخ می شود…

جــآے خالیَتـــــــ آنقــــَدر بُــــزُرگـــــــ شُـــده

که حَـتـــــے مــــے شَــــــوَد دَر آنـــ ــــ

زِندِگـــے کَرد…

دیگر به همه چیز شکـــ کرده امـــ

می گویند : آب نطلبیده ، مُـــــراد استـــ .

هر چهــــ بالا پایین می کنمــــ ، نمیـــ فهممــــ

اینـــ چشمانمــــ پس کـــِـــی

مراد میگیرند ؟!

جای تو خالــ ـــ ـــ ـــیــسـت . . .

خالی تر از سفره ی دل کودکی که

تازه متولد شده است . . .

سرم سنگینی حرفی را دارد

که توان گفتنم نیست

زبانم دنبال فرصتی

و چشمم

دنبال محرم رازی می گردد

بی تاب دیدنت هستم!

هر صبح و شام رأس ساعت دوستی

هر صبح و شام رأس ساعت دوستی

هر صبح و شام رأس ساعت دوستی

هر صبح و شام رأس ساعت دوستی کبوتر احساسم، در تکه های شکسته آیینه دل تکثیر می شود و هزاران هزار بال گسترانیده شده بر پهنه آسمان، چشم نوازی می کنند؛

تنها به یک بهانه، پرکشیدن به سوی  تو!

هر روز رأس ساعت مهر، نسیم بهاری، گوئی عطرآگین تر می شود از شمیم یادت!
حتی یاسمن های پژمرده سر راست می کنند، جان دوباره می گیرند از شبنم های خیالی نگاهت!

هر سحر رأس ساعت عشق التهابی از ضربان های آشفته، به تاراج می برد آرام و قرارم را…
وای از فراقت! اما اینجا که فقط معرکه یاد است و خیال.چرا حس نمی کنم تو را؟! آیا چشم دل می خواهد دیدنت؟! یافتن تو؟ بوئیدن تو؟ حس کردن تو؟
تو که تکرار می شوی هردم بر ذره ذره این فضا؛

پس چرا نمی بینم تو را؟ انگار فرار می کنی از من! گفته بودم که قرار من با عشق همین بوده و بس!
اما یادم باشد،اینجا برگریزان امید است و دلم تنها به این اندک امید خوش! و همین بس که حتی اگر مست رایحه این گل های اقاقیا نباشم،
حتی اگر بوی این نسترن های وحشی به پر و پای شانه ام نپیچد، حتی اگراین پروانه های رنگین بهار وجودم را به بازی نگیرند،
حتی اگر این شکوفه های نارنج درِ عقلم را نبندد و پنجره جنون را نگشاید، تنها این یاد توست که در این خزان نا امیدی روح فسرده ام را بهاری می سازد،
چشمان خیسم را به یاد بیاور! مرا به یاد بیاور، فکر کن، تمام ثانیه ها را کاوش کن، آنقدر که دستهایت عبور زمان را لمس کنند.
به گشتن ادامه بده، بِگرد میان برگ های کهنه تقویم، در ثانیه های نفس نفس زدن، در دقیقه های بودن و رفتن. روی خط صاف، مستقیم و ممتد آرامش،
چشمان خیس از اشک من به خاطرت سر ریز شد؟! ناله های آسمان، بغض ابر، نجوای قاصدک، شعرهای ناتمام من نقطه چین های ترانه هایم ….

مرا یادت هست؟!
تنها از جنس پاییز، یک قلب دنباله دار همیشگی،گوشه ی نوشته هایم گریه، لبخند پیوند نگاه خیسم با سنگفرش های خیس …

مرا یادت آمد؟! ثانیه های مرا چطور؟!
آن ها را چگونه فراموش کردی آنهایی که مثله ابر گذشت و تو دست خالی مرا سپردی بر بال نسیم. همچون نسیم می گذری تا به رفتنش،چون بوته زار دست برایش تکان دهم.

#فاضل نظری

kissing-couple

یک نفر باید باشد که

یک نفر باید باشد که

یک نفر باید باشد که

یک نفر باید باشد که
بدون ترسِ ِ هیچگونه قضاوتی برایش همه چیز را تعریف کنی
تمام حرف هایی که دارد آرام آرام درونت می گندد را به زبان بیاوری
از آن حرف هایی که شب ها موقع خواب به بی رحمانه ترین شکل ممکن به سرت هجوم می آورند
و رسالتشان این است که خواب را از تو بگیرند
حرف هایی که وسط قهقهه هم اگر یادشان بیوفتی لال می شوی!
یک نفر که وقتی تو دهن باز کردی نگوید آره می دانم، اصلا یک نفر باشد که هیچ چیز نداند
یک نفر باشد در این دنیا که نصیحت را بلد نباشد…
یک نفر که وقتی برایش تعریف میکنی که کارم دارد به جاهای باریک می کشد،
پوزخند نزند، به شوخی نگیرد
جدی بگیرد، خیلی هم جدی بگیرد،
آنقدر که یک سیلی جانانه مهمانت کند و با تمام قدرت اش بزند زیر گوشت
یک نفر که تجربه ی هیچ چیز را نداشته باشد،
مثل همه ی آنهایی که خود را علامه دهر می دانند نباشد!
وقتی که برایش تعریف میکنی دستپاچه شود، گوش بدهد،
برایت فتوای ابوموسی اشعری صادر نکند،
راه کار ندهد، فقط گوش کند ..
یک نفر که بداند این چیزهایی که تو تعریف میکنی جواب منطقی ندارد،
اصلا منطق در مقابل این حرف ها بیچاره است
خیلی از آدم ها میخواهند حرف بزنند صرفا برای اینکه دردشان آرام بگیرد
بعضی آدم ها درونشان روی کمربند زلزله است،
گاهی حرف می زنند تا ویرانی زلزله درونشان را به تعویق بیاندازند
حرف زدن گاهی مُسکن است،
آدم ها گاهی حرف می زنند نه برای اینکه چیزی بشنوند، نه اینکه کمک بخواهند
حرف می زنند که ویران نشوند
حرف می زنند که آرام بگیرند
مانند کسی که خود می داند چه روزی قرار است بمیرد، آرام می گیرند.
به قول آن رفیقمان که می گفت :
حرف هایی در دلم هست که حاضرم فقط به کسی بگویمشان که قرار است فردا بمیرد …
همین.

“پویان اوحدی”

باهربهانه وهوسی عاشقت شده است

باهربهانه وهوسی عاشقت شده است

باهربهانه وهوسی عاشقت شده است

باهربهانه وهوسی عاشقت شده است
فرقی نمیکندچه کسی عاشقت شده است

چیزی ز ماه بودن توکم نمیشود
گیرم که برکه ای،نفسی عاشقت شده است

ای سیب غلت زنان در مسیررود
یک شهرتابه من برسی عاشقت شده است

پرمیکشی و وای به حال پرنده ای
کز پشت میله ی قفسی عاشقت شده است

آیینه ای وآه که هرگزبرای تو
فرقی نمیکندچه کسی عاشقت شده است

#فاضل نظری
#کتاب گریه های امپراتور

گاهی در زندگی

گاهی در زندگی

گاهی در زندگی

گاهی در زندگی
بدترین اتفاق ها درست می افتد
وسط خوش باوری هایت ،
گاهی خدا
آنقدر دلش به حال
باورهایِ ساده ات می سوزد
که زمین می زند
ما را با همان باورها
و بعد کنارمان می ایستد
دستش را دراز می کند
و ما را از دوباره شروع می کند
ولی اینبار با یک زخم !!
که یادمان باشد
گاهی در زندگی
سادگی درماندگی می آورد …

عکس های جورباجور عاشقانه

عکس های جورباجور عاشقانه

عکس های جورباجور عاشقانه

عکس های جورباجور عاشقانه

ماهی عاشق دریا شده بود.
دریا گفت : می توانی از تُنگ دل بکنی …؟!
ماهی گفت : دل می کنم  به شرطی  که تو هم برای همیشه مال من باشی.
دریا قبول کرد و تمام ماهی و پرنده هایی که همراهش بودند … به رودها و دریاچه های اطراف فرستاد.
ماهی سرخی ماند و دریای که بیش از حد بزرگ بود.
کمی شنا کرد …. گشت، ولی کلافه شد .
رو به دریا کرد و گفت : خسته شدم . من نمی توانم تمام تو را پیدا کنم. هر چقدر هم مال من باشی، باز مال من نیستی.
دریا به ماهی گفت : عشق، مالکیت نیست.
تو اگر عاشق بودی به قدر همان تنگ، میان سینه ام ، عاشقانه شنا می کردی.

ادامه مطلب

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است
امتیاز دهید:
به این سایت